آدمی که می تواند خودش را از تاریخ منقطع کند، گیاهی بی بته است

به گزارش وبلاگ معماری زل آفتاب اولین رمان سروش چیت ساز است که توسط نشر چشمه منتشر شده است. چیت ساز، دو مجموعه داستان به نام های بارش سفره ماهی و نوبت سگ ها را نیز در کارنامه خود دارد. جهانی که چیت ساز در زل آفتاب خلق نموده متفاوت با فضای ادبیات معاصر است. او گسست میان آدم ها را روایت می نماید، گسستی که شخصیت های او را به جنگیدن با زمان و مکان وامی دارد. در زل آفتاب تاریخ جلوه ای تعیین دارد و ارجاعات تاریخی نقش موثری در فرایند توسعه روایت ایفا می نماید، اما زل آفتاب تاریخ خودش را روایت می نماید. شخصیت ها در زل آفتاب به تاریخ چنگ می زنند تا شاید بتوانند سرنوشت شان را عوض نمایند. زل آفتاب جدالی دائمی با سرنوشت محتوم است. در ادامه گفت وگوی ایبنا با سروش چیت ساز را می خوانید.

آدمی که می تواند خودش را از تاریخ منقطع کند، گیاهی بی بته است

ایده نوشتن زل آفتاب از کجا به ذهن تان رسید؟

ابتدا یک محرک اولیه داشتم. خانه ای قدیمی در امیرآباد تخریب شد و در چاه آن همان چیزی بود که در فصل بی مرگی دیدیم. اما این فقط بهانه بود. آدم های داستان کم کم بالای این گودال گرد آمدند و از خلال دنیا و دل مشغولی های آنها قصه شروع به بالیدن کرد. شاید بگردد گفت این درون مایه مدت زیادی در ذهن من زندگی می نموده. اینکه چطور و از کجا زندگی آدم ها به شکلی تکینه دچار گسست می گردد. جایی که آدم ها چنان ضربه ای از تندباد حوادث می خورند که مدتی طول می کشد تا خودشان را پیدا نمایند. آیا واقعا نقطه شروعی برای آن وجود دارد؟ آیا می گردد مبدایی برای این تاریخ پیدا کرد؟ آیا یک سیر یکپارچه و قابل فهم بوده یا صرفا یک حادثه تصادفی؟ آنقدر در تاریخ عقب تر می رویم و هر بار مبدا تازه ای برای شرایط پیدا می کنیم تا جایی که در جواب به همین پرسش هم مجبور باشیم بگوییم: نمی دانم ایده اولیه اش دقیقا از کجا پیدا شد.

به نظرم زل آفتاب کاری سوررئال است و گاهی حتی به رئالیسم جادویی نیز نزدیک می گردد. آیا شما خلق دنیای سوررئال را در نظر داشتید و اگر اینطور است از تجربه نوشتن در چنین سبکی بگویید.

احتمالا هم هواداران سوررئالیسم و هم رئالیسم جادویی قادرند با شما مخالفت نمایند. در اینکه وجوه فراواقع گرا در داستان پررنگ است و روایت از واقع گرایی مالوف فاصله می گیرد کاملا با شما موافقم اما هر کدام از سبک هایی که مطرح نموده اید احتمالا باید در مختصات خاص خودشان عناصر تعیینی داشته باشند که ممکن است کتاب من نتواند خودش را متعهد به تمام قالب های آنها بکند. برای همین سعی می کنم در سلسله مراتب ذهنی ام از فراواقع گرا پایین تر نروم و به اینکه کتاب دقیقا در کجای طیف وسیع واقع گرا نبودن ایستاده وارد نشوم. اینکه چنین قالبی برای نگارش زل آفتاب انتخاب شده، در درجه اول به خاطر ماهیت قصه هایی است که با آنها سروکار داشته ام. آدم هایی که با تاریخ زیسته خود و سرزمین شان دست به گریبانند. چنین روایتی خودبه خود وارد حیطه جادو می گردد.

ما در زل آفتاب تاریخ می بینیم اما تاریخی که روایت می خواهد، تعریف کند. نسبت زل آفتاب با تاریخ چیست؟

یک استاد تاریخ جایی برایم نوشته بود:...البته تاریخ داستان است اما بخشی از این داستان، واقعی است. و اینکه تاریخ بخش کوچکی از سرگذشت انسان است، هر چند به نظر می رسد بخش مهم این سرگذشت باشد. مساله همین است. اگر زمان ها و اسامی را درنظر نگیریم، باقی تاریخ می گردد روایت. هویت هم روایت است؛ هم هویت فردی و هم هویت ملی و جمعی و در همین روایت بودنش با تاریخ مرتبط است. وقتی شخصیت های یک داستان درگیر مسائل هویتی هستند، وقتی برای شناخت جای خودشان در توفانی که همه چیز را دارد می نماید و با خود می برد دست و پا می زنند، برای بازتعریف شرایط ناچارند به مرور به روایت شخصی دست بزنند و در این روایتِ دوباره پای تاریخ و اسطوره هم طبعا باز می گردد. آدمی که می تواند خودش را از تاریخ منقطع کند شبیه گیاهی بی بته است و این گسست مدام در سیر تاریخی مردم ما دارد رخ می دهد. در روایت آدم های زل آفتاب، نقطه شروع تعیین نیست. از گاو یکتا آفریده و کیومرث تا امروز کشیده شده. این کتاب بخشی از روایت انسان و سرگذشت او در روزگار کنونی است بی آنکه آن را موجودی خلق الساعه و بدون گذشته بداند.

در فصل سوم به صدف ها گوش کن چند بار از انحنای فضا-زمان استفاده می گردد. به نظر می رسد بیشترین سطح درگیری رمان با فضا و زمان در این فصل باشد. شکستن زمان و مکان تلاشی برای برداشتن مرده ریگ اردوخانی ها از دوش سپهر است؟

شاید احتیاج به توضیح نباشد که مفهوم انحنای فضا-زمان در داستان برساخته شخصیت و سازوکاری از دنیا داستان است. راهی است که شخصیت فارز در فصل به صدف ها گوش کن برای تحمل پذیر کردن بار فجایعی که سرنوشت بر دوشش گذاشته پیشنهاد می دهد. ما نمی دانیم سپهر چقدر این پیشنهاد را می پسندد. سپهر ابتدای داستان با چنین انعطافی بیگانه است و در ادامه نیز ناخواسته و در جریان حوادث وارد این بازی می گردد. برای خود من تعیین نیست که آیا این رهایی رخ می دهد یا نه؟ آیا اگر رهایی هست، یک رهایی دایم است یا موقت؟ تا کی و چند باره می گردد به این ترفند دست یازید؟ این مصرع گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را معمولا به شیوه انکار خوانده می گردد اما من همواره فکر نموده ام حافظ می خواسته درِ امکان تغییر قضا را برای خودش باز بگذارد. گمان کنم یکی از جدال های ازلی-ابدی انسان همین جدال با سرنوشت است و سرنوشت به تعبیر دیگر یعنی زمان و مکان. اینجا و اکنون و چرایی چگونگی این اینجا و اکنون.

شخصیت ها در زل آفتاب بیشتر از آنکه پیش بروند، در وهم و خواب های تودرتو سیر می نمایند و به گذشته ای تعلق دارند که جلوه های از اکنون و آینده را نیز در خود دارد. مثلا آنجا که آمده شاید در دنیای موازی با این دنیا. دنیا رویا. دنیا روایت. زل آفتاب می خواهد این دنیا موازی را ایجاد کند؟

زل آفتاب شاید به یک معنا سعی دارد این توازی را نشان بدهد نه اینکه چیزی ایجاد کند. این موازی بودن که به آن اشاره کردید واژه خوبی ست. در وهله اول به نظرم ما عادت داریم هر چیزی که در دنیاِ واقعیتِ ملموس نمی توانیم سراغی از آن بگیریم به دنیا وهم و رویا احاله کنیم. این تلقی ریشه در تمایل ذهنی ما به ساده سازی و گرایش دودویی و مطلقِ یا این یا آن دارد. در صورتی که وقتی با ذهن و روایت سروکار داریم صحبت از واقعیتِ محض شوخی است. همواره انحرافی از واقعیت وجود دارد که ناشی از نظرگاه و ذهن است. درست است که یک قرارداد جمعی برای یک تعریف نرمال از واقعیت هست اما باز هم هیچ چیز قطعی نیست. واقعیت و وهم و خیال یک طیف گسترده است که نمی گردد به راحتی و به طور قطع مختصات پدیده ها را روی آن تعیین کرد. از طرف دیگر شخصیت های زل آفتاب همگی پویا و فعالند و جای پای شان روی زمین سفت است. چیزی که فضا را از تعادل خارج نموده مقاومتی است که دنیا مقابل نیروی اراده آنها نشان می دهد و همین امر شرایط را تراژیک نموده. آنها از یک یکان اجتماعی به یکان سرزمینی تبدیل شده اند و سرنوشت شان با سرنوشت سرزمین شان گره خورده.

شما فرم روایی خاصی درزل آفتاب به کار برده اید. درباره این فرم و تغییر در زاویه دید در ابتدای هر فصل بیشتر توضیح دهید.

داستان در پنج فصل و هر فصل با یک راوی حرکت می نماید. طبعا هر فصلی هم قصه خودش را دارد و همین قصه تعیینات راوی را به اثر دیکته می نماید. یک وقت احتیاج به راوی اول شخص است و در یک فصل راوی سوم شخص. یک جا راوی کمی دور از شخصیت اصلی ایستاده و یک جا از رگ گردن به او نزدیک تر. تک تک این افراد برای من مهم بوده اند و دلم می خواسته صدایشان شنیده گردد. زندگی آنها به شدت درهم تنیده است. از نظر عاطفی و اجتماعی و حتی سیاسی، اما در هر فصل که در یک زمان و مکان مجزا و منحصر به خودش رخ می دهد، تمرکز روی یکی از این شخصیت هاست. با این حال، در ابتدای هر فصل ما یک دروازه می بینیم. دروازه هایی که با شماره تعیین شده اند. هر دروازه یک تصویر ایستا و منجمد است که تمام شخصیت های داستان همزمان در آن حضور دارند. ما پیش از ورود به دنیا هر فصل که مختص یکی از شخصیت هاست مجبوریم از این دروازه رد بشویم و در عبور از آن است که باز به یاد می آوریم نه یکی، که با شش شخصیت سروکار داریم. تصویرها را یک روایت اول شخص جمع توضیح می دهد که در تقابل با راوی مفرد هر فصل است.

شش شخصیت اصلی داستان را چه چیزی یا چیزهایی به یکدیگر پیوند می دهد؟

خیلی چیزها . زندگی، عشق، تاریخ، جغرافی، سیاست، اقتصاد، رسم و رسوم و اسطوره ها. هر کدام شان یک راهی برای زندگی انتخاب نموده که ربطی به دیگری ندارد. هر کس هدفی دارد. هر کس هستی شناسی خودش را دارد. اما همه در این خصوصیت مشترکند که تسلیم نمی شوند و برای رسیدن به آن می جنگند همانطور که نسل پیش از آنها با چنگ و دندان برای رسیدن به هدفش جنگیده. و باز هم همگی در این شرایط مشترک قرار دارند که تلاشهای شان با موانع بسیار روبه روست.

و در آخر آیا کتاب دیگری در دست چاپ دارید؟

در دست چاپ خیر. فرایند چاپ در ایران، از فرایند نگارش طولانی تر و سخت تر شده است. کتابی که نوشتنش یک سال زمان می برد گاه دوسال طول می کشد تا به چاپ برسد. در حال حاضر دو مجموعه داستان در دست دارم که نوشتن داستان ها ی شان تقریبا تمام شده اما سخت درگیر بازنویسی شان هستم. دو مجموعه را به علت سبک های متفاوتشان از هم تفکیک نموده ام و بعد از خاتمه کار تازه باید به هزارتوی نشر وارد بشوم. پیدا کردن ناشر و بحث های آماده سازی و بعد هم ممیزی و چاپ. یک رمان نیمه کاره را هم فعلا کنار گذاشته ام تا تکلیف داستان های کوتاه را تعیین کنم و بعد سروقتش برگردم.

منبع: ایبنا - خبرگزاری کتاب ایران

به "آدمی که می تواند خودش را از تاریخ منقطع کند، گیاهی بی بته است" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "آدمی که می تواند خودش را از تاریخ منقطع کند، گیاهی بی بته است"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید